.
.
.
.
.
تلخی سیگار ، خشکی گلو و قفس سینه ام که پذیرای این همه موقعیت آسه . . .
سـ
ســ
ســـلام !
...........................................................................
پست " لکنت از نوع دیگر " به لطف یکی از برادران حذف شد ...
نمی دانم چرا اما دوست دارم که دوست داشتنی هایم را کسانی دیگر دوست نداشته باشند ...
بدم می آید که در تنفر تنها باشم و دوست ندارم که بدم بیاید از چیزی که باقی ابراز علاقه می کنندش ...از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ...
خوشبختانه باران ارث پدری هیچ کس نیست . . .
زنده یاد " حسین پناهی "
بعد مدتها ارتباط دود و گم شدنم را گم کردم...
جایی که احسان حسرت ساعتی را می خورد که ثانیه به ثانیه به رخ می کشید نبودنش را ، من حسرت خوردم ساعتهایی را که بود و نبودش یکی شد ... حسرت خوردم برای ساعتهایی که دود سیگارم را به مثابه ی والیومِ دلهره و اضطراب روحم می دیدم و عصرم شد عصر ساندویچ زود گذر و خرابی که تنها لذتی آنی مهمانم می کرد و دروغ شنیدم و دروغ گفتم که خوبم ...
تلخی کامم را با دود سیگارم تلخ تر می کنم
نه ! دیگر فیلتر سیگار آزار دهنده شده !!
فیلتر را در می آورم و سیگار را بدون آن آتش می کنم
نه !! باز هم جواب نمی گیرم
سیگاری مرکب را می پیچم و سیر در هپروت را با تلخی و خود آزاری بیشتر شروع می کنم ...
در عرش ذهنم دستانش را در دست می گیرم... رها می کنم... باز در دست می گیرم و باز رها می کنم
پالس های شوک آور و قوی را که با هر بار در دست گرفتن دستش به بدنم وارد می شود را دوست دارم...
پا به دوران جدید مازوخیستی ام می گذارم و فراتر از تلخ تر کردن کام به پیش می روم ...
.
.
.
می خندیدم و لذت می بردم
گریه می کردم و آرام می شدم
اما
بغض لعنتی شروع شد و در کنارش عصر من هم شروع شد
عصری نه زود گذر که ملال انگیز و پر دود
کلا می پرم !
جهش می زنم از فیس بوک به تابناک ... از تابناک به چند تا وبلاگ ... از چند تا وبلاگ به من یو اف سی نیوز ! ... و در نهایت باز به فیس بوک
موزیک گوش می دم
شروع می کنم با داریوش ... ادامه با سیاوش قمیشی ... بعدش گلچین تاپ تن ... و در نهایت باز به داریوش و آهنگ " آواز پری ها "
عکس ها رو نگاه می کنم
با عکس مسافرت با بچه ها شروع می کنم ... بعدش عکس های مطهره کوچولو ... بعدش عکس های گاه و بیگاهی که خودم گرفتم ... بعدش چند تاشون که توی گوشیم نمی ریزم !... و در نهایت به یه عکس می رسم که نوستالوژیم رو شدت می بخشه
دسکتاپ رو زیر و رو می کنم
از اولین فولدر پر از مطلب نوشته شده ی سیو شده شروع می کنم ...
دیگه بعدی نداره
تموم شدم
شات داون
زمان برای من با پاکت های سیگارم معنی پیدا می کند...هر پاکت یک دوره ی تلخ و گذراست که بین من و تو مانده...زمانِ من به عقب باز نمی گردد اما هر پاکت خالی به مثابه پتکی ست که یاد آور لحظات زجر دهنده ی ماضی و نشان دهنده ی انفعال من ، به سیاق له شدن یک سیب سبز به زیر پای توست ...
با اولین کامی که به خاطر گذر کردن از تو کشیده ام، طعم گسی را احساس کرده ام و تلخی خواسته ام را با به آسمان فرستادن دود سیگارم ، تسکین داده ام...
چشم در چشم خورشید ، به یاد ماه شبهای پر دود و مهتابی ام ...
..
.
از این راهرو یک نفر رد شده،که عطرش همونه که تو میزنی
برای به زانو در آوردنم....تو از مرگ حتی جلو میزنی...
از این راهرو یک نفر رد شده...
مثه وقتایی که ناراحتی...
نفس می کشم با تمام وجود...عجب عطر خوبی زده لعنتی...
+ ندیدن و نشنیدن خیلی چیزها می تونه بهت کمک کنه که خیلی چیزها رو از یاد ببری،اما بعضی چیزها هستن که با هیچ چیزی از ذهن پاک نمیشن...سخته که بخوای از ذهنت حک شدن رو پاک کنی...
توی یه سنی ، اتفاقی برات می افته که سازش بیشتری با سنین بالاتر داره و همین دلیل صرفا باعث می شه که در برابر اون موضوع منفعل بشی و سر تسلیم فرود بیاری...
این خیلی بده و سخت !
+ دلی کار کردن رو دوست دارم ... اگر بخوای پا به پای عقلت جلو بری ،نباید حرکات زیادی رو انجام بدی...
من هم مثل اکثر آدمایی که می شناسم خاطره بازم و با یه اتفاق ساده که چیزی رو درونم زنده می کنه اوج می گیرم و اگر اون زنده شده ی درونم،پایان تلخ داشته باشه ، آخر کار سقوطی رو حس می کنم...
هوش هیجانی بعضی جا ها به درد می خوره و بعضی جاها اگر تناسبی باهات نداشته باشه، واقعا چیز مزخرفیه...
+ بعد از مدتی ننوشتن،خیلی دوست دارم که شیرین و مشخص و خط دار ، با پایان باز و عاقلانه بنویسم...اما حیف که ذهن مغشوشه!
+ می دونی الان عقلم به پاراف قبلی چی می گه ؟ میگه : دهنتو ببند و این کلمه رو به کار نبر...
می گم : کدوم کلمه رو می گی ؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟ تا الان کجا بودی؟ در حال استراحت ؟!
می گه : بحث با تو نتیجه نداره ! برای آخرین بار بهت هشدار می دم !
+ چند شب پیش علیرضا ! بهم زنگ زد ... داشتم آنگری بردز بازی می کردم و در کنارش دانلود می کردم و یه کوچولو هم وب گردی ... اواسط شب بود ، مغزم یه مقدار درگیر فرداش بود که چطور باید بعضی گند کاری های قبلی رو توی بیمارستان بپوشونم ! و چطور یه سری حرفها رو به یکی بزنم تا بهش بر نخوره و خدشه ی زیادی به رفاقت وارد نشه...
علیرضا خیلی کمک کرد...البته اصلا بحثی در مورد موضوعِ مشغله ی ذهن من وارد دیالوگمون نشد... صرفا با شخصیت و صدای انرژی بخشی که داره،من رو لحظاتی وارد یه فضای دیگه کرد و باعث شد مغزم یه استراحت کوچیکی بکنه...دستش درد نکنه
اگر هستند کسانی که به سمت پیشرفت می دوند ملالی نیست زیرا که من لمیده بر بالشت ، افق های زیبا را نگاه می کنم...
اگر هستند کسانی که پسرفت می کنند و مجالی برای نگاه ندارند، ملالی نیست زیرا که در کنار منِ لمیده بر بالشت، چای دارچینی حاضر شده و هنوز به افق های زیبای پیشرفت نگاه می کنم...
اگر رسیدند آنانی که می دویدند و دریافتند خواسته هایشان را، ملالی نیست زیرا که من چای دارچین را با رطب تمام کرده ام و اولین نخ سیگار بعد از آن را روشن کرده ام...
اگر توانسته اند مجالی دریابند آنانی که پسرفت می کردند ، ملالی نیست زیرا که من سرشار از نیکوتین و دوپامین و هزار کوفت دیگر ، به نیم خلسه ای فرو رفته ام و افق زیبای پیشرفت را نزدیک تر از قبل حس می کنم...
اگر رسیدند آنان که می دویدند و اگر مجال یافتگان مستفیض شدند از مجالشان، ملالی نیست زیرا که من بعد از چندمین سیگار سنگین و اتمام دومین چای دارچین، دیگر افقی ندارم بلکه آن را در آغوش گرفته ام...
ما همگی مان توانستیم پیشرفت کنیم...
هر کس اما به نحوی
مبتلا شده ام به دردی که نابسامانی اش پریشان حالی رخوت باری را ضمیمه ی غم های ناخواسته ام می کند...حال برای من تاریک تر از شبیست که تمامی ندارد...تن کردم این غم را بلکه از دوری او برهاندم و اندک سبک بالی که آرزوی دور و دراز روز و شب من است را برایم به ارمغان بیاورد ... که صد افسوس نشد و نتیجه در بر نداشت...
حال من شبیه غربت کشیده هاست که زندانی بی مرز را به مثابه ی دره ای پیرامون خود می بینند...دره ای که فرصت نگریستن را می دهد اما رخصت رهایی را نه...
هم پیاله ها داشتم ... مست بودم از خوشی ها ... خوشی هایی که زود گذر بودند اما حداقل بودند ، و پیاپی دگرگونی حال من را رقم می زدند و رخوتی که مبتلا به آن هستم را اجازه ی ورود نمی دادند...
از ترس تنها شدن بود که جام ها را پی در پی سر می کشیدم و تنزل عقل را می خواستم ... زمانی تنها شدم که عبد معنا شد و عابد شدم و معبودی برگزیدم ...
.........................................
پ . ن : تا حالا جمله ی " از اینور مونده و از اونور رونده " به گوشتون خورده ؟
بی انصاف ! بی مروت !! آخه ۱۸۰ تومن سود انصافه ؟
+ به قول ننمون ما دین و ایمان را قی کردیم و الباقی را تف... ( نقل به مضمون )
+ امروز رفته بودم شهرری برای یه کاری که مربوط به چهار سال پیشم می شد...مجبور بودم حدود یک ساعتی رو با یک سری آدمی که سختی زندگی رو می شد به شکل های مختلف از چهرشون خوند ، در یک مکان بگذرونم...من خودم بچه ی شابدولظیمم ( نقل محاوره ای ! ) اما مدتی بود که حضور رو در کنار بکس قدیم تجربه نکرده بودم...
بدبختی ای رو که داشتند رو بعضی هاشون با آه و بعضی با چاقو و قمه بروز می دادند...بگذریم
جاتون خالی دعوا شد ! منم هوای چند سال پیش زد به سرم ، رفتم جلو و خلاصه فردین بازیم گل کرد که منجر به پاره شدن بعضی نقاط لباس شخص مقابل شد !!! البته آخر کار رفتم ازش معذرت خواهی کردم و اونقدر داداش داداش کردم که یارو کوتاه اومد و آخرش هم باهام رفیق شد !!!
چسبید ... منم حساس ، تا الان تو فازم به خاطر دفاع از حق ! خدا جون نگیر از ما این ریا رو !!!خیلی حال می ده...
+ چند وقتیه عینکی شدم...رفتم قاب انتخاب کردم درصد تطابقش با میمیک صورتم در حد منفیه...عجیب شهره شدم تو پادگان...حس درسخون بودن و عاقل بودنم بالا رفته... چقدر با مزه ست با یه عینک بشینی و حسرت کارهای نکرده رو بخوری ! انگار عینکه جادوئیه و فکرم رو باز کرده !!!
![]()
" نوشته های دلنشین "
جمله هاست که در ذهنم جولان بی حد و حصر دارند اما جریانشان بر زبانم پی ریزی الکنیت بیان را مرز می شکافد و ناتوانی را به مانند مشت آخر در رینگ بوکس بر صورتم می کوبد ...
چه می شود که اینگونه ظهور و حضورِ کلمات بر نوک زبان عاجز می ماند و پرشی نمی کند بر سفیدی کاغذ و دوات را حرام نمی کند و قلم را نمی فرساید ؟
ماندگاریِ بی انقضای فحوای خواسته هایم در ذهن، ذره ذره ام را می سوزاند و خاکستری را نطفه می پروراند که تنها، همدم لحظه های وزش بی امان باد هستند ...
چه شد که در حال، ماضی را عملی نمی کنم و هر سه حال زمانم یکی شده و گذر ابر و باد و آفتاب را حس نمی کنم و بارش سیلی گونه ی باران را لمس نمی کنم و حتی از درک خویش عاجز شده ام؟
................................................
پ.ن : هر چه شده را حواله ی چپ و راست این زمانه غیر این از ما چه می خواست؟
.........
افسوس که نامه ی خرداد طی شد ...وان تازه زندگانی ۹ دی شد ... حالی که او را نام فتنه گفتند ...معلوم نشد که او کی آمد،کی شد ! (۲)
.........
چند خط خطی بالا به قیمت ویبره رفتن خیام در گور به اشتراک گذاشته شده است...مرهم که نیست،حداقل بر بی تفاوتی ام اندک خط سیاهی/بطلانی کشیده باشم...
.......................................................
پ.ن : ۱ و ۲ دو تا از رباعیات خیام ، قسمت " گردش دوران " هستند...البته با اندکی ! تصرف ...
یار پیمانه منم ... از خود بیگانه منم ... رسوای زمانه منم ... دیوانه منم . . .
چون باد صبا در بدرم ... با عشق و جنون همسفرم ... شمع شب بی سحرم ... از خود نبود خبرم . . .
رسوای زمانه منم ... دیوانه منم . . .
تو ای خدای من ... شنو نوای من ... زمین و آسمان تو می لرزد ... به زیر پای من ... مه و ستارگان تو می سوزد . . . . . . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی با این شعر و موزیک حال می کنم ... تا جایی که هر بار گوش دادنش برام لذت بخشه ... در حد " الهه ناز " بنان باهاش اوج می گیرم و با فرود هاش سیر نزولی پیدا می کنم...
بعضی مواقع از دست نوستالوژی بازی خودم لجم می گیره !
خاطره بازی در حد لیگ برتر انگلیس !!
این شعر و موزیک هم برام همین حکم رو صادر می کنه...باهاش یاد هزار تا خاطره می افتم...
گاهی اوقات شیرین و گاهی هم ... تلخ
این که در بالکن خانه ات بنشینی و چای تازه دم دارچینی بنوشی ... اینکه آرام آرام پاکت سیگار نوی نو را باز کنی و از بین بیست نخ موجود یکی را بیرون بیاوری و آرام تر از قبل بو کنی و بعد فندک پر از بنزین را آتش کنی و با آتش شدن سیگار و اولین پک و دود گرفتن به لذت برسی ، چیز تازه ای نیست و مکرر و بارها شده که اتفاق بیافتد ، اما اینکه آن موقع وسط هفته باشد و زمان پادگان رفتن ، باعث می شود که لذت به اوج برسد و لبخندی نمکین و ملیح بر گوشه ی لب بنشیند و حکایت کند از پشت سر گذاشتن اوج چیزی که در این نظام تقدیس شده و از زبان رهبر متفکر آن برابر با خواندن قرآن است... اعنی که سربازی رفتن برابر است با تلاوت انوار الهی ...
شکر خدا که توانسته ام به این فیض متعالی نه به اختیار که به اجبار دست پیدا کنم...
شکر خدا که توانسته ام با شنیدن انواع توهین ها و مرارت ها و سختی ها اعم از بی دلیل و با دلیل ، قرآن را تلاوت کنم...
می دانم ... می دانم که یک یک ناسزا ها و فحش ها و توهین ها و بی ادبی ها و بی احترامی هایی که در طول خدمت می شنوم برابر است با گوش سپردن به همان انوار الهی...
می دانم اینکه هنگامی که در سن جوانی به من می گویند باید هژده ماه متوالی به خدمت بروی و از زندگی ساقط بشوی ، معنی اش این نیست که دیگر نمی توانی کار کنی و درس بخوانی، بلکه این معنا را می دهد که تو می توانی برای مدت بسیار کوتاهی که برابر است با یک سال و نیم یا هژده ماه و یا پانصد و پنجاه و دو روز ، استراحت کنی و به خودت برسی و در کنار آن به گونه ای دیگر قرآن را تلاوت کنی ، باشد که رستگار شوی !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : شده تا حالا مثل اونایی که سنگین سیگاری می زنن ، قفل کنید و قدرت عکس العمل نداشته باشید ؟
من حدودا یازده ماهه که قفلم...
+ توی پارک دانشجو ،قسمتی که میز و صندلی گذاشتن و اکثرا یه سری بچه دانشجوی بیکار و شبه روشنفکر میان ، یه سری پیرمرد هم هستن که پاتوقشون اونجاست...یکی بینشون هست که بهش می گن دایی...
امشب که رفته بودم تا یه چایی بخورم و یه نخ دود کنم،دوباره دیدمش...نگاهش واسم خیلی سنگین بود.حواسش اصلا به گفتگوی جمع خودشون نبود و زل زده بود به یه نقطه و فکر می کرد...نمی دونم به چی فکر می کرد اما تنها چیزی که به نظرم میومد و تو چشاش موج می زد ، یه جور حسرت بود...حسرت نوستالوژی های شیرین قدیم...انگار داشت تو ذهنش باهاشون بازی می کرد و غبطه می خورد به دورانی که داشته و حالا از دست دادتش...
نمی دونم...شاید هم من زیادی خیال بافم...نمی دونم
+ آهنگ " الهه ناز " رو هر وقت که گوش می دم حس خاصی بهم دست میده...بد نیست، خوب هم نیست...یه سردی عجیبی رو تو وجودم حس می کنم که به قبلا بر می گرده...یه جور خود آزاری شیرینه !
+ این پست رو بی هیچ دلیلی نوشتمش...شاید که چیزی از سرمای داخلم به بیرون تراوش کنه و سبک تر بشم...اما معمولا نمی شه...این یکی هم پیوست به ما قبل
+ به قول " داریوش " ، آخرین سنگر می تونه سکوت باشه...پس فعلا سکوت می کنم....
.................................
همه ی آدما توی زندگیشون کمبود هایی دارن،کمبود هایی که گاهی حسش می کنن و گاهی هم نه!
بر طرف کردن کمبود ها ، گاهی شدنیه و گاهی نشدنی...
به بعضی می تونی برسی،به بعضی هاشون نمی تونی برسی و بعضی هاشون رو هم فقط می تونی لمس کنی...
اینکه بتونی کمبود شخصیت و وجودت رو بفهمی و برطرفش کنی،به این برمیگرده که دید منصفی داشته باشی...
به خانواده ت نگاه کن... به سن و سالت نگاه کن... به استعدادت نگاه کن... به وضعیت اجتماعیت نگاه کن... و در نهایت تلاش کن...
حال و حوصله ی نطق طویل ندارم، فقط می خوام چیزی که بهش رسیدم رو بگم.
من از نظر خودم خیلی از چیزایی که باید داشته باشم رو ندارم...اوائل خیلی رو مخم بود و سعی می کردم که تلاش کنم تا برطرف بشه...گاهی به نتیجه می رسیدم و گاهی نه...اون نرسیدن ها بعضی مواقع سردم می کرد... تا اینکه یه بار نشستم و فکر کردم که چرا من فلان چیز رو ندارم یا مثلا چرا تو فلان زمینه ای که استعدادش رو هم دارم،به چیزی نرسیده ام...به این نتیجه رسیدم که تنها معیار من استعدادم بوده و اصلا به مسائل دیگه که دخیل بودن،توجه نمی کردم...فهمیدم که باید چند معیار اصلی داشته باشم،اولویت بندی کنم و برای دست یابی به هر کدوم یه بازه ی زمانی مشخص کنم...من نمی تونم معجزه کنم و رسیدن به خواسته هام، چیزی بیشتر از استعداد و زمان کوتاه می خواد...
معیار هایی که منتخب من بودن و اهم ، اینا بودن :
علاقه
استعداد
خانواده
موقعیت اجتماعی
خواستن اون مسئله و امکان انجامش
اینا رو ردیف کردم و تونستم برای خودم برنامه بریزم،برنامه ای که اولین فایده اش برای من آروم شدن من بود...